تبليغاتX
آشتی کنون


آشتی کنون

جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست ماه و خورشید همه این آینه می گردانند

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 13:4 توسط قاصدک| |


همه حسرتم کربلای حسینه 

تمام وجودم فدای حسینه

در این سینه ام شور و حالِ حسینه

دلم تشنه ی آن جمالِ حسینه

همین می شود ذکر روز و شبِ من

همه هستِ من جمله مال حسینه

همه حسرتم کربلای حسینه

تمام وجودم فدای حسینه 

فراغت شده سوز و غصه و دردم

کنم ناله من در عزای تو هر دم

نصیبم نما زائر تو شوم من

چو پروانه ای دور قبر تو گردم

همه حسرتم کربلای حسینه

تمام وجودم فدای حسینه 

خدایا دلم می رود سر گویش

چو خورده گره دل به تارک مویش

ز عشق حسین من به تاب و تب هستم

شده روح من مست جام سبویش

همه حسرتم کربلای حسینه 

تمام وجودم فدای حسینه 

حسین جان خودم عبدِ نام تو هستم

ببین منتظر بهرِ جام تو هستم

تو اربابی و با صفا و کریمی

همه عمرِ خود من غلام تو هستم

همه حسرتم کربلای حسینه

تمام وجودم فدای حسینه 

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 13:3 توسط قاصدک| |

زندگي باور مي خواهد...

آن هم از جنس اميد

كه اگر سختي راه...

به تو يك سيلي زد

يك اميد از ته قلب به تو گويد...

كه خدا هست هنوز.

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 12:57 توسط قاصدک| |

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 12:56 توسط قاصدک| |

¸¸.•*´•. نور عشق ¸¸.•*´•.

 


 


رهروان کوی جانان سرخوشاند
عاشقان در وصل و هجران سرخوشند

جان عاشق، سر به فرمان میرود
سر به فرمان سوی جانان میرود

راه کوی میفروشان بسته نیست
در به روی بادهنوشان بسته نیست

باده ما ساغر ما عشق ماست
مستی ما در سر ما عشق ماست

دل ز جام عشق او شد می پرست
مست مست از عشق او شد مست مست

ما به سوی روشنایی میرویم
سوی آن عشق خدایی میرویم

دوستان! ما آشنای این رهیم
میرویم از این جدایی وارهیم

نور عشق پاک او در جان ما
مرهم این جان سرگردان ما


شعر از فریدون مشیری

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 9:51 توسط قاصدک| |

 

فرا رسیدن ماه محرم رو به همه دوستان ومسلمانان جهان تسلیت عرض میکنم

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 9:47 توسط قاصدک| |


 

 

و كودكم ...

 

نی نی های ناز و کوچولو (17)

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 13:30 توسط قاصدک| |

پیش از اینها فکر میکردم خدا

خانه ای دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی ست از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش

سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب

برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویربود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود ،اما میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

... هر چه میپرسیدم از خود از خدا

از زمین از اسمان از ابر ها

زود می گفتند این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است

آب اگر خوردی جوابش آتش است

تا ببندی چشم کورت می کند

تا شدی نزدیک دورت میکند

کج گشودی دست ،سنگت می کند

کج نهادی پا ی لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می دهد

در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من در نماز ودر دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود ..

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ مثل خنده ای بی حوصله

سخت مثل حل صد ها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادیم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست ورویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟

گفت :آری خانه ی او بی ریاست

فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی

خشم نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرینتر است

مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنی می دهد

قهر هم با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست

قهری او هم نشان دوستی ست

تازه فهمیدم خدایم این خداست   

 گفت اینجا خانه ی خوب خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیکتر

از رگ گردن به من نزدیکتر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او راهم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا

دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان در باره ی گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت

با دو قطره صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان در باره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر


قیصر امین پور

نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 20:15 توسط قاصدک| |

 

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی


دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال 

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است


دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست ، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد


دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند

عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن " نیست


دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند

 و با خود به قله ی بلند اشراق می برد

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند


دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است


دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق

عشق در دریا غرق شدن است


دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را می گیرد


دوست داشتن بینایی می دهد

عشق خشن است و شدید و ناپایدار


 

 

                                                      "دکتر شریعتی"

 

نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 13:46 توسط قاصدک| |

 سکوتی سنگین اما آرامش بخش

     دریای زندگی مرا در بر گرفته است

     قایقی کوچک در این دریا

     تنهای تنها

     راهی پر خم و پیچ را می پیماید

     گهگاهی هوای این دریا ابری

     بارانی می بارد

     و گهگاهی بادی سرد شروع به وزیدن می کند

     و تن قایق کوچک را می لرزاند

     دل کوچک قایق

     امیدوار

     اما در دلواپسی به سر می برد

     کوسه ماهیان بسیاری در کمین اند

     اما قایق کوچک

     تنها به دنبال یکیست

     و برای به دام انداختن او

     نه تور لازم است

     و نه قلاب

     در این دریای مغموم

     فقط شوق لازم است

     و فقط مهتاب

    

نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 13:42 توسط قاصدک| |

Design By : Night Melody